یک فردی از یک قبیله, فردی از قبیله دیگری را کشت,آن قبیله که یکی از افرادش کشته شد صاحب خون است.آن کشته ثار این قبیله است.ما یک قبیله هستیم که یکی از افراد فبیله دشمن آمد و یکی از بچه های ما را کشت.ماها همه صاحب خون هستیم.ما یک خون طلب داریم از دشمن.غیرت قبیله ای یعنی هرکس ثار را ببخشد یا درصدد انتقام برنیاید معلوم می شود که ناموسش را هم می فروشد.کسی که خودش را بفروشد ناموسش را هم می فروشد, دینش را می فروشد و غیرت ندارد.......بنابراین هر قبیله غیرتمندی وقتی یک ثار دارد حتما باید انتقام آن را از دشمن بگیرد.در تاریخ یک قبیله با خدا بیعت کرده و یک قبیله با طاغوت.عجیب است, اولین قدمی که تاریخ بشر با آن قدم شروع شد با یک ثار است.قبیله قابیلی یک خون میریزد از قبیله هابیلی و بعد از این وراثت آغاز می شود.رابطه ای بین وراثت و ثار وجود دارد همانطور که در زیارت وارث داریم راجع به امام حسین و امام حسین یک حلقه است از زنجیر طولانی داستان ثار و خونخواهی که از آدم تا آخرالزمان بهم پیوسته است......اولین ثار بین قبیله هابیل و قابیل بود, شروع شده و تداوم دارد........ کی به انتها می رسد؟ نجات دهنده آخرین انسانها اسمش منتقم است......منتقم انتقام چه چیز را میگیرد؟همه می گویند انتقام قاتلین سیدالشهداء ............... نه اینطور نیست..........بلکه انتقام ثاری که به گردن بنی هابیل است و انتقام همه ثارهایی که در طول تاریخ بشر به گردن قبیله الهی است.ثار بر روی ثار , ثار بر روی ثار , قرن ها نسل ها .....و امام حسین یک حلقه است از این زنجیر که از آدم تا آخرالزمان ادامه دارد.ثار حسین , ثار قبیله ای نیست بلکه ثارالله است......بشر زمانی به صلح و عدالت می رسد که منتقم انتقامش را بگیرد.هدف انتقام گرفتن از بنی قابیل است که آنهمه دستش به خون ثارهای عزیزمان آغشته است.امروز می بینیم که در جلوی چشم جهانیان دوباره خونی از قبیله هابیل می ریزد .. آری..... خون مردم غزه می ریزد خون هابیل خون حسین (ع) و این خون ها تمامی ندارد مگربا آمدنش....آمدن آخرالزمان ....
ثوره , ثار , وراثت , داستان شروع تاریخ یعنی اولین ثارهابیل تا ثارحسین(ع) و بعد آخرالزمان یعنی تحقق انتقام جهانی ...............................
چگونه باور کنم که دوستم داری؟

بسم رب فاطمه
خدا کند که زنی بی هوا زمین نخورد غرور شیشه اش با صدا زمین نخورد
خدا کند که دعایم بگیرد ای مادر زنی دوباره شبیه شما زمین نخورد
..... وحید قاسمی .....

پیغمبری که عمری غمخوار امتش بود
روی کبود زهرا اجر نبوتش بود؟

اللهم عجل لولیک الفرج
من آسمان کویرم ، ستاره هایم کو ؟
من آسمان کویرم ، پرنده هایم کو ؟
سکوتِ شب شده ، آغاز بیداری
نگاهِ من نگران است تا تو باز آیی
من از سیاهی دوران ، من از سکوت خیال
گذر کنم به امید این وصال ای یار
خدایا
چه یافت آنکه تو را گم کرد
و چه گم کرد آنکه تو را یافت؟
اين جمعه هم گذشت...
يك روز جمعه
كسي آرام مي آيد
نگاهش خيس عرفان است
قدمهايش پر از معنا
دلش از جنس باران است
كسي فانوس بر دستش
مثال نور مي آيد
اميد قلب ما روزي مثال نور مي آيد
اللهم عجل لوليك الفرج
فروردین هم فردا تمام می شود.مانند تمام ماه هایی که دیگر آنها را نداریم. یکی می گفت: زمان و زمانه می گذرد . بیچاره راست می گفت. نمی شود جلوی زمان را گرفت. بگذریم همه چیز می گذرد. اما نگاه کنیم گاهی رد پایمان سفید و بی رنگ هم نباشد. بد نیست مثل همین فروردین خودمان که عطر خوش بهار نارنج بر جا می گذارد و می رود ما هم چیزی برای دیگران بر جا بگذاریم و برویم. اردی بهشت که دوست داشتنی تر است می آید. نمی دانم حالا که کسی نیست تا شاخه ای گل محمدی در دستانم بگذارد من چگونه تاب خواهم آورد. اما تصویری از گل محمدی در ذهنم و همین جا می گذارم تا شاید آن روزها را حس کنم. یادش بخیر . آن روزها وجودم سرشار از عشق بود. اکنون را نمی دانم . شاید اردی بهشت و گل محمدی بهانه ای باشد برای دوباره عاشق شدن و اینبار عاشق ماندن.

خدایا
به هرکه دوست می داری بیاموز
که عشق از زندگی کردن بهتر است ،
وبه هرکه بیشتر دوست می داری ، بچشان
که دوست داشتن از عشق برتر !
تمام شب، براي تو
در آرزوي ديدن جمال تو
جمال دلرباي جانفزاي تو
به راه تو نشسته ام ...
مگر بيايي از سفر
كه از فريب زندگي
و از تعفن گناه و بردگي
و از مرام مردمان روزگار
و از غروب كردگار خسته ام ...
دلم ز داغ غربتت، ز هجرتت
رداي سرخ، كرده تن
كنون ببين كه از غمت
شكسته ام ...
اگر تمام عالمان
وگر تمام اين زمين و آسمان
و اين جهان و آن جهان
به جاي تو
به جاي چهره جوان تو
به جاي ديدن دو قوس ابروي كمان تو
به من دهند
من آن پرنده رها و خوشدلم
كه در رهت
ز هر چه بوي علقه زمين دهد
رسته ام ...
من از زبان نخل هاي كوفه
و از زبان ريگها و ماسه هاي نينوا
و از زبان ارض كربلا
كه هر زمين به نام اوست
و از زبان كاظمين و سامرا
و از زبان شهر غم ، بقيع و ارض توس
و از زبان خاك كوچه هاي بي كسي
مدينه النبي
من از زبان كعبه و صفا و مروه
با تو حرف مي زنم
صداي من
صداي خواهش زمانه است
زمانه اي كه من از آن گسسته ام ...
تمام رودها تو را صدا كنند
تمام كوه ها و دشت ها
تو را صدا كنند
به چشم دل ببين
كه اين جهان و آن جهان
زمين و آسمان
همه به يك صدا و يك دهان
تو را صدا كنند
صداي نغمه هايشان شنو
كه از براي ديدن تو ساز مي كنند
گلي اگر ز خاك سر بر آورد
درختي ار به سوي آسمان
شاخه هاي سبز خود
دراز مي كند
و باد اگر كه مي وزد
و رود اگر كه ايستاده است و خامش است
و مهر اگر كه در پي درخشش است
همه براي توست
همه در آرزوي ديدن تواند
و اين پيام روزگار ماست
ز من شنو پيام روزگار را
مني كه دست و پاي
بسته ام ...
قسم به حق
قسم به روشناي آيه هاي حق
قسم به راست قامتان راه حق
قسم به خون عاشقان كشته در ره وصال حق
قسم به آفتاب
قسم به پاكي و زلال آب
قسم به عشق ناب
قسم به برگ سرخ آن شقايقي كه تيره شد
قسم به كوچه هاي بي كسي و چاه هاي پر ز خون
قسم به عاشقي ، جنون
قسم به صبر
قسم به ماه پشت ابر
قسم به اشك كودكان كوفه ؛ كودكان بي پدر
قسم به آن بريده سر
قسم به شمس و الضحي
به رمل هاي نينوا
قسم به تين
قسم به آن كلام آتشين
و آن نگاه واپسين
قسم به نور
قسم به نورها كه روي نيزه ها شدند
قسم به لاله ها
كه غرق خون شدند
قسم به كاروان شام
قسم به تيغ در نيام
تو را به مادرت قسم
بيا ... بيا
بيا كه منتظر نشسته ايم ...
پروردگار من ،به ما طراوتی تازه ببخش و سستی را از ما دور کن و از بهار سبز اجابت دستهایمان را خالی برنگردان.لذت بندگی را بر ما بچشان و توفیقمان ده که در مهمانی سبز تو ،حضوری شایسته داشته باشیم.
آمین یا رب العالمین
...
خسته
شکسته و
دلبسته
من هستم
من هستم
من هستم .
از این فریاد
تا آن فریاد
سکوتی نشسته است .
لب بسته
در دره های سکوت
سرگردانم .
من می دانم
من می دانم
من می دانم .
جنبش شاخه ئی از جنگلی خبر می دهد
و رقص لرزان شمعی ناتوان
از سنگینی پا بر جای هزاران جار خاموش .
در خاموشی نشسته ام
خسته ام
در هم شکسته ام
من دلبسته ام .( شاملو )
بر اين باور مباش كه روياهاي قشنگت را رها كني ، آن ها را در نهانخانه ي قلبت پنهان نكن . آن ها را پيدا كن و بسان رشته اي مرواريد بر خود بياويز . هرگاه گلدان اتاقت را آب دادي به گلدان دلت نيز با روياهايت قدرت ماندن و نبرد بده و فراموش نكن امروز همان فردايي است كه ديروز آرزوي آمدنش را مي كردي ......
كاش مي شد آسمان آبي بود و نسيم، روي آرامش انديشه ي ما مي رقصيد .
كاش مي شد كه غم و دلتنگي راه اين خانه ي ما گم مي كرد .
كاش مي فهميديم قدر اين لحظه كه در دوري هم مي رانديم .
كاش مي دانستيم راز اين رود حيات كه به سرچشمه نمي گردد باز .
كاش ما تجربه اي مي كرديم شستن اشك از چشم .
كاش كسي مي آمد و به ما مي فهماند دل ما منزل تاريكي نيست .

خدایا
درد های دلم را میدانی وجز تو کسی را درمانی نیست من را در راه رسیدن به آرزوهایم و مقابله با مشکلات مددباش و امید هایم را نا امید مکن کمک کن تا همیشه عقلم جاده ساز زندگیم باشد و آنگونه باشم که تو دوست داری .











